ارسال شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, - 22:25
یادمه یه روز سرد بود،رفتم دنبالش که ببینمش و باهاش حرف بزنم...
صبح زود بود،هر روز که نمیرفتم بیقراری میکرد...ولی اون روز گفت نیا و بمون واسه یه روز دیگه
ولی من با خودم گفتم برم،می خوام ببینمش...رفتم...
ولی کاش رفتنی نبود..تا رسیدم بهش.........
یکی دیگه اومد پیشش و دستشو گرفت....دنیا رو سرم خراب شد...
به طرف من تمایل داشت!!!!!!!!!!!.......ولی اونو ازم گرفت و برد...
گفت دوستدارم ولی نمیخوامش...ازش متنفرم...گولم زد
دیگه هیچوقت نرفتم پشش و من ماندم و یه دنیا حسرت و ...
که چرا با احساساتم بازی کرد و نگفت یکی دیگه هست و تو بازیچه ای بیش نیستی.
خودم رو هی سرزنش میکنم...........
نظرات شما عزیزان:
